«همه‌ی انسان‌ها باید عاشق یک چیزی باشند که بتوانند خوب زندگی کنند.» این جمله را ضمن بحث با یکی از دوستان به او گفتم و حالا هرچقدر فکر می‌کنم می‌بینم به شدت به آن اعتقاد دارم.

مگر می‌شود عاشق نبود یا حداقل به دنبال یافتن عشق نبود و خوب زندگی کرد!؟

عشق است که امید را در جان آدمی زنده نگه می‌دارد و انرژی و توان پیش رفتن را به او می‌دهد. حالا نسبت به هرکس و هرچیزی که می‌خواهد باشد، عشق به میهن، عشق به کارَت، عشق به دوروبری‌هایت…

 

نمی‌دانم این “دوست داشتن” لعنتی چه جور چیزی‌ست که می‌تواند این‌قدر آدم‌ها و زندگی‌ها را تغییر دهد. دقت کنید؛ نمی‌گویم “دوست داشته شدن”. خیلی از ما فقط یک نفر یا یک چیز می‌خواهیم که دوستش بداریم و همه چیزمان را به پایش بریزیم حتی اگر او/آن نخواهد یا نتواند دوستمان داشته باشد. خیلی از ما “باید” عاشق باشیم! به همین سادگی…

(کاش آن‌هایی که این عشق‌ها را می‌بینند اولا یاد بگیرند و دوما قدر بدانند…)

 

پ.ن:

۱: دوست دارم خودم را از این دسته‌ی آخر حساب کنم ولی نمی‌دانم که واقعا هستم یا نه.

۲: به قول “قیصر امین‌پور”ِ نازنین:

“زندگی بی عشق اگر باشد، همان جان کندن است / دم به دم جان کندن -ای دل- کار دشواری‌ست، نیست!؟”

۳: براساس همین چیزهایی که گفتم وقتی یک نفر چیزهایی مثل “سینگِل فور اِوِر” و “چیزی به نام عشق وجود ندارد” و امثالهم می‌گوید، باور نمی‌کنم. به قول “چارلز بوکوفسکی” قلب همه بالاخره یک جایی برای کسی یا چیزی تندتر می‌زند…

۴: از نظرات شما عزیزان استقبال می‌کنیم!


به دیگران هم برسانید