یک شب خوابیدم و وقتی صبح فردایش بیدار شدم و رفتم تا دست و صورتم را بشورم، در آینه‌ی روبه‌رویم دیدم قیافه‌ام فرق کرده. انگار که وارد یک ماشین زمان شده باشم و از آن طرف ده سال جوان‌تر بیرون آمده باشم!

 

با عجله آمدم بیرون و چون نمی‌خواستم پیش خانواده خودم را خراب کنم رفتم به نزدیک‌ترین لوازم‌التحریرفروشی و «تقویم امسال» را خواستم. بله! درست حدس زده بودم؛ سال ۱۳۸۴٫

از فروشنده پرسیدم «امروز چندمه؟» نگاهی به تقویمی که در دست داشتم کرد و گفت بیست‌ونهم. باز پرسیدم «چندشنبه!؟» احتمالا خودتان می‌توانید قیافه‌ی فروشنده را موقع جواب دادن به این سوال تصور کنید. تشکر کردم و از جیبم یک اسکناس پنج‌هزار تومانی درآوردم و به او دادم. گفت «این چیه آقا!؟ ما رو گرفتی!؟» یک لحظه که به دلیل عصبانیتش فکر کردم یادم آمد که در سال ۸۴ هنوز اسکناس پنج‌هزار تومانی نداشتیم. پس جیب‌هایم را زیرورو کردم و چند اسکناس هزاری درآوردم و به فروشنده دادم. پرسیدم«کافیه!؟» اسکناس‌ها را روی ویترین گذاشت. ۲ تا از ۳ اسکناس هزاری را به طرف من هل داد و بعد یک پانصدی و یک دویستی از دخلش درآورد و به من داد. یک تقویم، ۳۰۰ تومان. خب سال ۸۴ بود!

از ترکیب تاریخ و روزی که فروشنده به من گفته بود و نگاه کردن به تقویم، ماهی که در آن بودیم را کشف کردم. مرداد بود.

به خانه برگشتم. مادرم داشت عکس‌هایی که تازه چاپ شده بودند را داخل آلبوم می‌گذاشت و خواهرم در تلاش بود اینترنت «دایال آپ» کامپیوتر قراضه‌ی خانه را وصل کند. آن صدای خاص شماره‌گیری مودم را سال‌ها بود که نشنیده بودم. برایشان از دوربین دیجیتالی که قرار بود در آینده بخرم و اینترنت پرسرعت و حتی شبکه‌های اجتماعی که متن‌ها و عکس‌های مختلف را روی آن‌ها با دیگران به اشتراک خواهیم گذاشت گفتم. قیافه‌شان حتی از قیافه‌ی فروشنده هم جالب‌تر بود. انگار این رسمی همیشگی‌ست که هرکس تصویر مشخصی از آینده داشته باشد و از آن بگوید، کمی دیوانه به نظر می‌رسد…

خلاصه به اتاقم برگشتم و منتظر شدم که اینترنت پرسرعت و گوشی‌های هوش‌مند و دوربین دیجیتال برسند. البته با خودم قرار گذاشتم در این میان به طبیعتی که این همه وقت فراموشش کرده بودم هم هرازگاهی سر بزنم. اصلا شاید به خاطر همین‌ها ده سال به عقب برگشته بودم. تا دنیای بدون تکنولوژی بازهم برایم قابل‌تصور شود. تا با طبیعت آشتی کنم و باز در روزمرگی‌ها غرق نشوم و این‌قدر نگران همه چیز نباشم. شاید این بار -و در این ده سال فرصت اضافه‌ام- از زندگی بیش‌تر لذت ببرم…

البته فکر نمی‌کنم کسی به این حرف‌های من گوش کند. آخر کدام انسان عاقل فکر می‌کند مغزش ده سال از زمانی که در آن زندگی می‌کند جلوتر است!؟

 

این یادداشت را برای جشنواره‌ی وبلاگ‌نویسان میهن‌بلاگ (ماشین زمان) نوشته بودم.


به دیگران هم برسانید

حامد

من یه نویسنده، عکاس، ویدئوگرافر و پادکسترم که عاشق خلق محتوای بکر و تازه‌ست. اگه دوست دارید بیش‌تر درموردم بدونید، صفحه‌ی درباره‌ی من رو ببینید. اما اگه دوست دارید باهم رفیق بشیم، تو شبکه‌ی اجتماعی موردعلاقه‌تون یا از طریق اعلان‌های مرورگر دنبالم کنید، محتوا رو ببینید و نظرتونو بگید که بیش‌تر گپ بزنیم.
تا دفعه‌ی بعد، عزت زیاد!

پست‌های مرتبط

داستان یک پایان و یک آغاز (وبلاگ جدید درمورد بلاکچین و ارز دیجیتال)

داستان یک پایان و یک آغاز (وبلاگ جدید درمورد بلاکچین و ارز دیجیتال)

در این پست، از دلایلم برای این کاهش فعالیت و ادامه‌ی راهم در یک وبلاگ جدید -درمورد بلاکچین و کریپتو یا ارز دیجیتال- گفته‌ام.

ادامه مطلب

دست‌ات را به من بده

دست‌ات را به من بده

آگهی تبلیغاتی می‌گوید «دست روی دست نگذارید؛ همین حالا خرید کنید» و من فکر می‌کنم که دست روی دست گذاشتن آن‌قدرها هم بد نیست. دست‌ات را به من بده!

ادامه مطلب

تاریخ ادبیات عاشقانه

تو تاریخ ادبیات جهانی

لب‌هایت سرآغاز تمام داستان‌های عاشقانه و چشمانت روایت‌گر تمام تراژدی‌ها. تو تاریخ ادبیات جهانی و من شاعر تازه‌کاری که حتی...

ادامه مطلب

حامد درخشانی