… در راهروی غسّال‌خانه ایستاده بودم و زیر لب حمد و سوره می‌خواندم. به آدم‌هایی که مثل من منتظر بودند تا نماز میت خوانده شود و جنازه تشییع، نگاه می‌کردم.

یکی بود که بیش‌تر از هر چیز نگران آرایشش بود و تمام تلاشش را می‌کرد که مبادا قطره‌ای اشک بریزد. حتی چند لحظه خودش را از میان جمع بیرون کشید تا بدون جلب توجه دیگران قیافه‌اش را در آینه‌ی کوچکی که از کیفش درآورده بود چِک کند.

یکی یک پسربچه‌ی کوچک با خودش آورده بود. پسر که قطعا نمی‌دانست آن‌جا چه خبر است، هر از گاهی جمعیت را نگاه می‌کرد و می‌خندید. خیلی دلم می‌خواست از مادرش بپرسم که پیش خودش چه فکری کرده!؟

یک عده که موهای سفید داشتند با حالت خاصی که در چهره‌شان پیدا بود هم‌دیگر را برانداز می‌کردند. شاید حالتی مثل یک زهرخند و یک سوال که «دفعه‌ی بعد برای مراسم چه کسی باید بیاییم این‌جا!؟» تلاقی نگاه‌هایشان ترس‌ناک بود و سرد…

کسانی که به متوفی نزدیکتر بودند نمی‌توانستند جلوی اشک‌هایشان را بگیرند. هر چند دقیقه صدای ناله‌ای از یک طرف بلند می‌شد.

من هم‌چنان زیر لب فاتحه می‌خواندم…

 

وقت به خاک سپردن یک انسان بود. ناراحتی پسرش -مردی که سال‌هاست می‌شناسم‌اش و فقط چند سال از من بزرگتر است- را که دیدم نتوانستم جلوی اشک‌هایم را بگیرم.

جلو رفتم و شانه‌هایش را محکم فشردم. «آخیر غمین اولسون قارداش…»*

برایش قوت قلب خواستم…

 

ناهار بویی از مرگ نداشت. پای جوجه‌کباب که بیاید وسط، خیلی‌ها دلیل مهمانی یادشان می‌رود و می‌نشینند به صحبت با دوستان و آشنایانی که شاید خیلی وقت است ندیدندشان.

 

وارد مسجد که شدم از دیدن تعداد بالای حاضرین کمی خوش‌حال شدم. «حضور شما باعث تسلی خاطر بازماندگان خواهد شد» کمی برایم قابل‌درک‌تر شد.

یک گوشه از مسجد نشستم. از کسی که کتابچه‌های قرآن در دست داشت، یکی گرفتم و مشغول خواندن شدم. صدای مداح بیش‌تر مزاحم بود تا ناراحت‌کننده. هرچند دقیقه یک بار می‌گفت «رحم الله من یقرأ فاتحه مع الصلواه». سرم را از روی قرآن بالا می‌آوردم، یک صلوات و حمد و سوره می‌خواندم و برمی‌گشتم به خواندن قرآن.

فکر می‌کنم این‌جور وقت‌ها مهم نیست خودت چه می‌خواهی یا به چه اعتقاد داری. مهم اعتقادات مرحوم و خواسته‌های بازماندگان است. حتی اگر مذهبی نباشی، خوب است در مجلس ترحیم یک آدم مذهبی قرآن بخوانی. در هر صورت از نشستن و نوحه گوش دادن که خیلی بهتر است!

 

برای بار آخر به سمت شوهر و پسر مرحوم رفتم. تسلیت گفتم و آمدم بیرون…

 

 

*غم آخرت باشد برادر


به دیگران هم برسانید

حامد

من یه نویسنده، عکاس، ویدئوگرافر و پادکسترم که عاشق خلق محتوای بکر و تازه‌ست. اگه دوست دارید بیش‌تر درموردم بدونید، صفحه‌ی درباره‌ی من رو ببینید. اما اگه دوست دارید باهم رفیق بشیم، تو شبکه‌ی اجتماعی موردعلاقه‌تون یا از طریق اعلان‌های مرورگر دنبالم کنید، محتوا رو ببینید و نظرتونو بگید که بیش‌تر گپ بزنیم.
تا دفعه‌ی بعد، عزت زیاد!

پست‌های مرتبط

اثر دانینگ کروگر و مشکل طلب‌کاری نسل جوان

اثر دانینگ کروگر و مشکل طلب‌کاری نسل جوان

اگر در یک سال اخیر با یک فرد بیست‌وچندساله‌ی فارغ‌التحصیل نشسته باشید به صحبت درمورد کار و زندگی و آینده، قطعا ناامیدی را در این نسل دیده‌اید. واقعیت هم این است که وضعیت اقتصادی خوب نیست و میزان عدم اطمینان به آینده بسیار بالاست. در نتیجه بخشی از این احساسات قابل درک است. اما من فکر می‌کنم یکی از اتفاقاتی که تاثیر این نااطمینانی و وضعیت نامساعد اقتصاد ایران برای نسل جوان را بدتر می‌کند، اثر دانینگ کروگر است. و در این پست گفته‌ام چرا.

ادامه مطلب

شناسایی مغالطه

۱۵ مغالطه که همیشه در بحث‌ها می‌شنویم و نحوه‌ی شناسایی آن‌ها با مثال

در این مقاله با چند مورد از انواع رایج مغالطه در بحث‌ها آشنا خواهید شد و با مثال‌های مختلف، نحوه‌ی شناسایی آن‌ها را هم فرا خواهید گرفت.

ادامه مطلب

سندروم اباذری

کمبود انرژیِ ما، سندروم اباذریِ آن‌ها

افرادی که دچار سندروم اباذری شده‌اند، صرفا روش سخن گفتن ایشان در یک سخنرانی را الگو قرار داده و در فضای مجازی به دیگران می‌تازند.

ادامه مطلب

حامد درخشانی