من آن‌جا ایستاده بودم که پرنده‌ی اول آمد و روی سیم نشست. هِی سرش را این‌طرف و آن‌طرف می‌کرد؛ انگار که دنبال چیزی باشد. پرنده‌ی دوم که آمد، آرام شد. دیگر نگاهش روی یک نقطه ثابت مانده بود. هردوشان شروع کردند به خواندن…

در ذهنم برایشان داستان‌ها ساختم…

پرنده‌ی دوم اما به همان ناگهانیِ آمدنش، پر کشید و رفت. او رفت و من ماندم با تمام داستان‌هایی که برایشان ساخته بودم. نمی‌دانستم دنیا اشتباهی شده یا داستان‌های من؟

همان‌جا ایستاده بودم…

به دیگران هم برسانید