پایان

پایان

از امروز صبح که چشم‌هایش را باز کرده بود، یک جور احساس پایان رهایش نمی‌کرد. انگار هر کاری که می‌کرد، برای آخرین بار بود...

0 نظر7 دقیقه

ادامه مطلب


یک قطره اشک

یک قطره اشک

مرد سرش را پایین انداخت و در پناه کلاه و یقه‌ی پالتوی سیاه‌رنگش به راه افتاد. مقصدش را نمی‌دانست. فقط می‌دانست که باید برود.

0 نظر4 دقیقه

ادامه مطلب